آرسامآرسام، تا این لحظه: 13 سال و 8 روز سن داره

شازده کوچولوی من آرسام

من مصی هستم مامانِ آرسام به وبلاگ من و پسرم خوش اومدين

بقیه خریدا و درد و بیمارستان

سلام گل پسر خوشگل مامان. عشق مامان زندگیه مامان. خوبی قند عسلم؟؟؟  کلی حرف نگفته برات دارم... خیلی وقت بود نمیتونستم بیام اینجا و از اتفاق هایی که تو این مدت افتاد برات بگم عشقم... منو ببخش که انقدر دیر به دیر برات مینویسم...  پسر خوشگلم جمعه 92/6/29 صبح بابا رفت دنبال تخت و کمد شما که بیارنش خونه. منم از ذوقم اصلا نمیتونستم بخوابم بیدار شدم و شروع کردم به شستن لباسات. گفتم تا تخت و کمدو بیارن و بچینیم تو اتاق لباساتم خشک میشه و جا به جا میکنم اما دریغ از اینکه گیلانه و رطبتش حالا مگه لباسات خشک میشد   هیچی دیگه یه روز لباسا پهن بودن تا خشک بشن. خلاصه بابا اومد و منم تخت وکمد گل پسرمو دیدم و کلی ذوق کرد...
6 مهر 1392

خریدای پسملی

سلام سلام عشق مامان... زندگیه مامان... نفس مامان... خوبی پسملم...  گل پسرم ماشالله ماشالله داری کم کم بزرگ میشیا... میدونی دیگه چیزی نمونده؟؟؟؟ بیشترشو دو تایی طی کردیم و الان کمترش مونده تا بپری تو بغل مامان... خوشگل پسر من دیگه الان تکونات تغییر کرده و ماشالله بزرگ شدی جاتم تنگ شده همچین که یه تکون به خودت میدی نفس مامان بند میاد. از این به بعدم قراره تپلی بشی و خوب رشد کنی به امید خدا... دیشب بابا از ضرباهای شدیدت و وول خوردنات تعجب کرده بود.. دستشو که گذاشته بود رو شکمم چنانی با کف پات دستشو فشار میدادی که از خنده ریسه میرفتم... قربونت بره مامان که داری خود نمایی میکنی... عاشقتم... دیروزم 92/6/26 دوز بعدی بتا رو زدم و با...
27 شهريور 1392

خدایا شکرت

سلام پسر طلای مامان ... جونم عمرم نفسم........ خوبی پسرم؟؟؟؟؟ مامان کلی واست حرفای نگفته دارم ولی از اونجایی که همش تنبل شدم و حوصله تایپ کردن نداشتم نمیتونستم بیام وبلاگتو آپ کنم. پسرم خدا رو شکر دارم بزرگ شدنتو حس میکنم. تکونات محکمتر میشه روز به روز و دیگه کم کم داره به وول خوردن تبدیل میشه. یعنی از این طرف به اون طرف شنا میکنی و کل شکممو تکون میدی.. گاهی وقتا میری رو ویبره بندری میزنی   نمیدونم اون تو چه خبره فقط میدونم که شکر خدا حالت خوبه....   جمعه 92/6/15 بابابزرگ اومد دنبالمون و ما رو برد خونشون که روحیم عوض بشه. ماتیار کوچولو  که آذر 3 سالش میشه ( پسر عمه فرشته) همش میگفت مصی ( آخه به من نمی...
19 شهريور 1392

پایان 27 هفتگی

سلام پسرممممممممم سلام عسلمممممممممم... خوبی طلای من؟؟؟ خوشگل مامان من میمیرم واسه اون لگدای وحشتناکت که نفسمو بند میاره. میمیرم واسه مشت و لگدت... درسته بعضی وقتا دردم میگیره ولی عاشق این ضربه هاتم پسرم... یکی یدونم دردونم... قربونت برم که انقد باهوشی مامانی.. به صدای دایی جون عکس العمل نشون میدی.. وقتی دایی دستشو میزاره رو شکم من یه ضربه محکم فوتبالیستی میزنی که دایی کلی ذوق میکنه.. قربونت برم پسر نازم میخوای مثل دایی جون فوتبالیست بشی؟؟؟ جووووووووووووووونهههههه مامان... عمرهههههههههههه مامان..... پنجشنبه 92/6/7 قرار بود مامان جون و باباجون و دایی جونی بیان خونمون که فریبا جون (دوست صمیمی مامان) با مامانش هم تصمیم گرفتن ...
19 شهريور 1392

بازم درد... بازم بیمارستان...

سلام عشق مامان... خوبی پسرم؟؟؟ آخه چرااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا باید همش من درد بکشم و با نگرانی برم بیمارستان مامانی؟؟؟   آخه چقدر؟؟؟؟ پسرم تو واسه مامانی دعا نمیکنی که انقدر درد نکشم؟؟؟؟ قربونت برم تموم امیدم به توعه پسره قشنگم... دیشب تا صبح نخوابیدم از درد زیاد زیر دلم... میترسیدم خدای نکرده اتفاقی برات بیفته مامانی  هی از این پهلو به اون پهلو میشدم فایده ای نداشت که نداشت.. توام  همش اونجایی که درد میکرد وول میخوردی الانم همینطور...  خلاصه همینجوری تا صبح تحمل کردم تا کم کم خوابم برد.. بازم از درد زیاد بیدار شدم دیگه نتونستم تحمل کنم و با بابا رفتیم بیمارستان.. جو گیر شدم گف...
11 شهريور 1392

حرف های دلتنگی مادر

سلام پسرم عروسک کوچولوی مامان... خوبی عشقم؟؟؟ پسرم دیروز مامانی دلش خیلی گرفته بود. تو خونه تنها بودم و دلم واسه وقتایی که خودم بودم و میتونستم برم بیرون تنگ شده بود ولی از اینکه شما توی وجودمی اصلا ناراحت نیستم مامانی. فقط دلم از این گرفته روز ها و ثانیه ها رو دارم میشمارم تا روز موعود فرا برسه و من شمارو بغلم بگیرم... لمست کنم... عطر تنتو تنفس کنم... گرمای وجودتو حس کنم... وااااااااااااااااااااااای باورم نمیشه....  پسرم روزها توی خونه من و شما و خدا هستیم تا بابا بعد از ظهر از سر کار برگرده. خیلی تنها بودن نگاه کردن به در و دیوار اتاق سخته... مخصوصا اینکه از انجام کارهاتم ناتوان باشی... خیلی سختمه مامانی... من این روزای ...
7 شهريور 1392

فوت بابابزرگ مامانی

سلام پسر قشنگم میخوام از خاطره فوت بابابزرگم بگم که تو دوران شیرین بارداریم اتفاق افتاد و منو واقعا اذیت کرد... مثل یه خواب بود.. هنوزم باورم نمیشه ... میدونم توام همه چیزو میفهمیدی واسه همین نمیزاشتی مامانی زیاد غصه بخورم.. انگار خدا یه صبر عجیبی بهم داده بود که بتونم تحمل کنم و تو اذیت نشی عروسکم.. بابابزرگ خیلی خوب بود اما در عرض یک ماه مریض شد و مریضی تموم بدنشو گرفت.. ضعیف و ضعیفتر شد تا اینکه روز پنجشنبه 92/3/9 ساعت حدودای 10:30 11 شب از دنیا رفت همه دورش بودن جز من. چون بهم نگفته بودن. البته بابا میدونست اما الکی میخندید که من نفهمم... همون روز با عمه فرشته اینا رفته بودیم دریا و پارک و من یه حال عجیبی داشتم نمیدونم چ...
4 شهريور 1392