فوت بابابزرگ مامانی
سلام پسر قشنگم
میخوام از خاطره فوت بابابزرگم بگم که تو دوران شیرین بارداریم اتفاق افتاد و منو واقعا اذیت کرد... مثل یه خواب بود.. هنوزم باورم نمیشه ... میدونم توام همه چیزو میفهمیدی واسه همین نمیزاشتی مامانی زیاد غصه بخورم..
انگار خدا یه صبر عجیبی بهم داده بود که بتونم تحمل کنم و تو اذیت نشی عروسکم..
بابابزرگ خیلی خوب بود اما در عرض یک ماه مریض شد و مریضی تموم بدنشو گرفت.. ضعیف و ضعیفتر شد تا اینکه روز پنجشنبه 92/3/9 ساعت حدودای 10:30 11 شب از دنیا رفت همه دورش بودن جز من. چون بهم نگفته بودن. البته بابا میدونست اما الکی میخندید که من نفهمم...
همون روز با عمه فرشته اینا رفته بودیم دریا و پارک و من یه حال عجیبی داشتم نمیدونم چرا از ته دلم شاد نبودم. حس خوبی نداشتم که بعدا فهمیدم خبرایی بوده که من نمیدونستم... شبش به مامان جون اس دادم که حالش چطوره و اون گفت زیاد خوب نیست و فردا بیا ببینش... تموم کرده بود ولی بهم نگفت.. اون لحظه یه حسی شدم تا صبح نتونستم بخوابم و واسش صلوات فرستادم که شاید معجزه بشه و حالش خوب بشه ولی نمیدونستم پرواز کرده....
تا اینکه صبح شد و رفتیم و تو راه واسه بابا اس اومد که من مشکوک شدم گفتم چی شده کی بود.. بهم نمیگفت ولی من گوشیشو گرفتم و فهمیدم و اون لحظه حالم خیلی بد شد...
بقیشو دیگه نمیگم فقط بدون مامانی خیلی عذاب کشید...



فوت بابابزرگ مامانی
