پایان 27 هفتگی
سلام پسرممممممممم سلام عسلمممممممممم... خوبی طلای من؟؟؟
خوشگل مامان من میمیرم واسه اون لگدای وحشتناکت که نفسمو بند میاره. میمیرم واسه مشت و لگدت... درسته بعضی وقتا دردم میگیره ولی عاشق این ضربه هاتم پسرم... یکی یدونم دردونم... قربونت برم که انقد باهوشی مامانی.. به صدای دایی جون عکس العمل نشون میدی.. وقتی دایی دستشو میزاره رو شکم من یه ضربه محکم فوتبالیستی میزنی که دایی کلی ذوق میکنه.. قربونت برم پسر نازم میخوای مثل دایی جون فوتبالیست بشی؟؟؟ جووووووووووووووونهههههه مامان... عمرهههههههههههه مامان.....
پنجشنبه 92/6/7 قرار بود مامان جون و باباجون و دایی جونی بیان خونمون که فریبا جون (دوست صمیمی مامان) با مامانش هم تصمیم گرفتن باهاشون بیان. من خیلی خوشحال بودم چون کلی روحیم با دیدنشون عوض میشد و مهمتر اینکه من فریبا جونو از بهمن 91 ندیده بودم بعدشم که شما اومدی تو دل مامانی و من دیگه نتونستم برم جایی و سفر ممنوع شدم. حتی دلم لک زده واسه خونه مامان جون اینا.. ایشالا که به دنیا اومدی با هم دیگه میریم خونه مامان جون اینا کلی خوش میگذرونیم
خلاصه اینکه مهمونا اومدن و کلی بهمون خوش گذشت و گفتیمو خندیدیم. مامان فری جون زحمت کشیده بود و واست دو تا رکابی و یه شلوارک دوخته بود. وای خیلی ذوق کردم... یه ست 5 تیکه هم خریده بود واست دستشون درد نکنه. آخه ميدوني مامانی منو فری جون 13 ساله که با هم دوستیم و مثل دو تا خواهریم مامانشم منو مثل دخترش دوست داره منم دوستش دارم و از اونجایی که هنوز نوه دار نشده شما اولین نوه به حساب میای واسشون و خیلی واست ذوق دارن مثل مامان جون اینا که اولین نوه شون هستی... قربونت برم که دردونه ی همه ای... ولی تو خانواده بابا اینا ته تقاری هستی قند عسلم...


مامانی قرار بود این هفته 13 شهریور بریم واسه سونو که من کنسلش کردم و انداختمش واسه 18 شهریور که صبح میرم سونو و عصری هم میرم دکتر به امید خدا همه چی خوب پیش میره.
پسرم با تاریخ سونو شما الان 27 هفته تمام هستی ولی با تاریخ آخرین رگل 28 هفتت تموم شده. 28 هفته و 3 روز هستی... الهی قربونت برم که تو دل مامان داری بزرگ میشی.. دیگه چیز زیادی نمونده پسرم. یادت نره که به مامان قول دادی به وقتش بیای بغلم...
خیلی دوستت دارم عشق کوچولوی مامان



پایان 27 هفتگی
