بازم درد... بازم بیمارستان...
سلام عشق مامان... خوبی پسرم؟؟؟
آخه چرااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا باید همش من درد بکشم و با نگرانی برم بیمارستان مامانی؟؟؟
آخه چقدر؟؟؟؟ پسرم تو واسه مامانی دعا نمیکنی که انقدر درد نکشم؟؟؟؟ قربونت برم تموم امیدم به توعه پسره قشنگم...
دیشب تا صبح نخوابیدم از درد زیاد زیر دلم... میترسیدم خدای نکرده اتفاقی برات بیفته مامانی 
هی از این پهلو به اون پهلو میشدم فایده ای نداشت که نداشت.. توام همش اونجایی که درد میکرد وول میخوردی الانم همینطور... خلاصه همینجوری تا صبح تحمل کردم تا کم کم خوابم برد.. بازم از درد زیاد بیدار شدم دیگه نتونستم تحمل کنم و با بابا رفتیم بیمارستان.. جو گیر شدم گفتم بریم همین بیمارستان دولتی نزدیک خونمون ... کاش نمیرفتم اینجا.. میترسیدم برم بیمارستان قائم با دکتر تماس بگیرن بگه باید بستری بشم
بماند که اینجا چه بلاهایی سرم آوردن تو بلوک زایمان و چقدر داد زدم 
صدای قلب نازتو شنیدم.. بهترین آهنگ زندگیم... خدایااااااااااا شکرت که پسرم سالمه پسرمو به خودت سپردم... واسم آزمایش ادرار و خون نوشتن که شاید عفونت ادراری باشه.. اما نبود و همه چی سالم بود اما درد آروم بشو نیست... گفتن مایعات فراوان بخورم و بازم استراحت کنم... مسکنم اصلا ندادن بهم ... خدایاااااااااااااااااا خسته شدم از استراحت کردن پاهام دیگه بی حس شدن بسمه دیگه 
بزار یکم با پسرم شاد باشم و از بارداریم لذت ببرم تا کی باید درد بکشم و استراحت کنم 
پسرم تو رو خدا واسه مامانی دعا کن باقی راه رو بدون درد بگذرونم بتونم یکم رو پاهام وایسم... فرشته کوچولوی من واسم دعا کن خیلی دلم گرفته مامانیییی خیلییییییییی.....



بازم درد... بازم بیمارستان...
