خدایا شکرت
سلام پسر طلای مامان
... جونم عمرم نفسم........
خوبی پسرم؟؟؟؟؟
مامان کلی واست حرفای نگفته دارم ولی از اونجایی که همش تنبل شدم و حوصله تایپ کردن نداشتم نمیتونستم بیام وبلاگتو آپ کنم. پسرم خدا رو شکر دارم بزرگ شدنتو حس میکنم. تکونات محکمتر میشه روز به روز و دیگه کم کم داره به وول خوردن تبدیل میشه. یعنی از این طرف به اون طرف شنا میکنی و کل شکممو تکون میدی.. گاهی وقتا میری رو ویبره بندری میزنی
نمیدونم اون تو چه خبره فقط میدونم که شکر خدا حالت خوبه....
جمعه 92/6/15 بابابزرگ اومد دنبالمون و ما رو برد خونشون که روحیم عوض بشه. ماتیار کوچولو که آذر 3 سالش میشه ( پسر عمه فرشته) همش میگفت مصی ( آخه به من نمیگه زندایی خودم یادش دادم بهم بگه مصی ) نی نی رو بده ببینم گفتم عزیزم نی نی الان تو شکمم خوابیده نمیتونم درش بیارم دکتر باید بیارتش بیرون. میگفت نهههه من میخوام ببینمش و خلاصه کلی اصرار میکرد که باید ببینمش.. بعد یواشکی اومد جلو یقه لباسمو زد کنار سرشو برد تو یقم که مثلا نی نی رو ببینه خیلی هم جدییییی
چند باری این کارو کرد دید نمیتونه موفق بشه ببینتش... و مارو کلی خندوند. بعد بهش گفتم بیا پیشم بشین دستشو گذاشتم رو شکمم گفتم عزیزم ببین نی نی توی شکممه نمیتونی ببینیش بازم شروع کرد که من باید ببینمش... خلاصه منم عکس سونو رو بهش نشون دادم دقیقا اینو

گفتم ببین این دستشه نگاش کن چه خوشمله. یکم نگاه کرد بعد با یه حالت خیلی متفکرانه گفت پس چرا خاکیه
دیگه ترکیدیم از خنده
خلاصه اینجوری بود که دست از سرمون برداشت واسه دیدن نی نی
قند عسلم دیروز 92/6/18 صبح ساعت 9 نوبت سونو داشتم. کلی ذوق دیدنتو داشتم و دل تو دلم نبود صورت ماهتو ببینم. تازه داشتم بعد مدتها میرفتم بیرون خیلی ذوق داشتم. رفتم تو رو تخت دراز کشیدم. دکتر جعفریان این سری قرار بود سونو کنه. دکتر جعفریان عالیهههههههههههههه خیلی دکتر ماهیه خدا خیرش بده انقد باهام شوخی کردو منو خندوند که همه چی یادم رفته بود. پیشنهاد من به خانومای رشتی سونوی دکتر جعفریانه 
قبل از اینکه برم تو کلی داشتی لگد بارونم میکردی منم از ترس اینکه از این بیشتر شیطونی کنی و نزاری دکتر چک کنه شکلاتی چیزی نخوردم وقتی رو تخت دراز کشیدم و دکتر دستگاهشو گذاشت دیدیم بلهههههههه آقا خواب تشریف دارن.... خلاصه دکترم از فرصت استفاده کردو خوب صورت ماهتو نشونم داد. الهی قربون اون صورت نازت بشم من
چقدر با سونوی 3 بعدی فرق داشت پر شده بود لباتو غنچه کرده بودی.. مماختم کوچولو بود و چشاتم بسته بودی و خوابه خواب بودی دستاتم زیر چونت بود. دکتر همه چی رو چک کرد و خدا رو شکر همه چی خوب و عالی بود.. 28 هفته و 1 روز به تاریخ سونو.. وزن 1 کیلو 100 تا 150... سفالیک شدی خوشگلم و از مثانه مامان به عنوان بالشت استفاده میکنی... تازه درد پهلوی چپم هم به خاطر سر نازت بود که اونجا وول میخوره... پسریتم قشنگ بهم نشون داد. الهی برات بمیـرم مامانیییییییییییییییییییی. بعدش یکم اعصابت خورد شد ه تو خواب باهات ور رفتی دستاتو گذاشتی رو چشماتو سرتو تکون میدادی... خیلی ذوق کردم که دیدمت قربون شکل ماهت بشم. عکست اصلا واضح نیست ترسناک شدی
اصلا شبیه اونی که بهم نشون داد نیست... ولی میزارم که یادگاری بمونه برات

عصری هم رفتیم دکتر خودم که همه چی نرمال بود. بهم گفت استراحت نسبی داشته باش کار سنگین ممنوع. تا هفته 32 رعایت کن بعدش دیگه خیالت راحت میشه. بهم بازم آمپول بتا داد از این هفته هفته ای 2 تا بزنم تا 32 هفته... تاریخ سزارین هم حدودا 27 28 آبان داد بهم... خدا شکر همه چی اکی بود...
امروزم مامان جون اینا از قزوین میان خيلي خوشحالم البته میان لباساتو کتاباتو میدن بعد میرن خونه عزیز جون جمعه میان دوباره اینجا. دایی جونی برات کتاب قصه خریده با یکم لباس. قراره به امید خدا مامان جون بمونه هفته آینده چند روزی بریم خریداتو انجام بدیم اما ضروریا. انشالله باقیشو بعد از دنیا اومدنت میخرم فدات بشم.
خیلی دیگه پر حرفی کردم. امیدوارم تو و همه نی نی های تو دل ماماناشون صحیح و سالم به دنیا بیاین به امید خدا... راستی مامان یادت نره مثل همیشه واسه خاله اعظمت دعا کنی خدا بهش یه نی نی ناز بده... خاله منتظر اومدن فرشته کوچولوشه... به دوستت بگو زودی بیاد تو دل مامانش....
عاشقتممممممممممم عــــــــــــــــــــــــــــــــشق مامان 



خدایا شکرت
