آرسامآرسام، تا این لحظه: 13 سال و 8 روز سن داره

شازده کوچولوی من آرسام

من مصی هستم مامانِ آرسام به وبلاگ من و پسرم خوش اومدين

حرفهای مادرانه

پسرم سلام!! مامانی برات خیلی حرف داره. میخواد باهات حرف بزنه. میخواد بهت یاد بده همیشه یه مرد باشی یه مرد نمونه!! یکی که همسرش بهش افتخار کنه... منو بابایی بهت افتخار کنیم.. پسر قشنگ مامان!! دلم میخواد بدونی زن یعنی چی؟ احساساتش رو بشناسی. درک کنی که یک زن خیلی با یک مرد فرق داره. یه زن ضعیف نیست... ظریفههه.. باید یاد بگیری چطور با یه زن رفتار کنی.. پسرم روزی که عاشق شدی و دستشو گرفتی تو دستات و اون مال تو شد باید بدونی تو مسئول احساساتشی.. تو باید مرد رویاهاش باشی پادشاه قلبش باشی نه سردار سپاهی که اونو رهبری کنه.. یک زن هیچوقت نمیتونه تحمل کنه بهش دستور بدن... پسرم وقتی با هم پیوند عاشقی میبندین باید روح و جس...
2 شهريور 1392

نامه ای برای پسرم

پسرم! پسر خوبم!!   میدونم که توام یه روزی عاشق میشی و میای وایمیستی جلوی منو بابات و از دخترکی میگی که عاشقشی و دوسش داری!این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق.. که تو حاصل عشقی...   پسرم!!   مامانت برای تو حرفایی داره. حرفایی که به درد روزای عاشقیت میخوره. عزیز دلم... یه وقتایی زن رابطه بی حوصله و اخموست. روزایی میرسه که بهونه میگیره... بد قلقی میکنه و حتی اسمتو صدا میکنه و تو به جای جانم همیشگی میگی بله و اون میزنه زیر گریه....   زن ها موجودات عجیبی هستند پسرم.. موجوداتی که میتونی با محبت آرومشون کنی و با بی توجهیت از پا درشون بیاری.. باید برای اینجور وقتها آماده باشی..باید بلد باشی.. باید یاد بگیر...
2 شهريور 1392

باز هم استراحت مطلق و عجله ی پسر طلا

سلام عشق کوچولوی مامان پرنس مامان شازده کوچولوی مامان..  پسرم دیگه الان ضربه هات خیلی محکم شده طوریکه شکممو کاملا تکون میدی و مثل یه موج از اینور میری اونور... بازم شیطون شدی مادررررر... بازم هول کردی بیای بیرون... آخه مامانم تو این دنیا خبری نیست که انقد عجله داری بیای بیرون.. جیگر مامان انقد عجله نکن آروم تو شکم مامانی خوب رشد کن بعد به وقتش بیا بیرون.. هر چقدر میخوای لگد بزن اذیتم کن ولی تو رو خدا مثل یه مرد باش و طاقت بیار شازده کوچولوی من... پنجشنبه 92/5/10 وقتی از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی چند تا لکه خون دیدم وااااااااااااااییییییی دنیا رو سرم خراب شد داشتم سکته میکردمممم اشک چشام بند نمیومد خونه تنها بودم. سریع زن...
31 مرداد 1392

حرکت و ضربه های پسر طلا

سلام جیگر طلای مامان الهی قربون اون دست و پای کوچولوت بشم که مامان رو لگد میزنی.. نمیدونم با دستات میزنی یا با پاهات.. من از هفته 9 ضربه های کوچولو مثل نبض احساس میکردم اما فکر نمیکردم حرکتت باشه تا اینکه دکتر که سونو کرد گفت ماشاالله جنب و جوشش زیاده باید خیلی زودتر از اینا حرکتاشو حس میکردی که منم بهش گفتم آرههه حس میکنم خیلی وقته... پسرم نمیدونی مامان چه روزایی رو تحمل میکنه واسه دنیا اومدنت تا این تاریخ 92/4/8 3 هفته میشه که از خونه بیرون نرفتمو دوست دارم این روزا بگذره و زود خوب بشم بتونم برم واست سیسمونی بخرم... پسرم تو رو خدا توی اومدنت عجله نکن.... بهم قول بده سر وقت به دنیا بیای و چراغ خونمون بشی... دوستت...
31 مرداد 1392

سونوی ان تی و آزمایش خون

آخرین باری که رفتم دکتر سونو کرد و واسه اولین بار دیدمت 6 هفته و 3 روز داشتی عشق مامان. بعدش دکتر واسم آزمایش کلی نوشت و رفتم انجامش دادم بعد اینکه آماده شد بردمش واسه دکتر و گفت شکر خدا سالمه و هیچ مشکلی نیست... چند هفته بعدش یعنی 92/2/31 بود که ساعت 9 صبح نوبت سونوی ان تی داشتم. اولین سونوی غربالگری که بهم گفته بودن جنسیت هم گاهی نشون میده و من خیلی ذوق داشتم بدونم دخملی هستی یا پسملی نوبتم که شد رفتم تو دکتر بدجوری عصبی بود. اولش داد زد چرا مثانت پره. بعدش هر چی دستگاه رو روی شکمم میچرخوند پیدات نمیکرد. چن باری محکم زد رو شکمم تا اومدی بیرون. انگار رفته بودی اون پشت قایم شده بودی بیشتر حرصشو در بیاری. قربون شیطنتت برم دکتر خ...
31 مرداد 1392

از انتظار تا بارداری

چند سالی از ازدواجمون گذشه بود که تصمیم گرفتیم یه فرشته کوچولو به جمع خانواده اضافه کنیم. اولش ترس تو دلمون بود و استرس داشتیم از اینکه میتونیم مسئولیت به این بزرگی رو قبول کنیم و از عهدش بر بیایم یا نه. خلاصه اینکه تصمیم نهایی رو گرفتیم و قرار شد شما بیای به زندگیمون...  بهمن سال 91 که همزمان طوطی هامون تخم گذاشته بودن روزی که رفتم جواب آزمایشمو بگیرم جوجه ها از تخم درومده بودن... وقتی جواب رو گرفتم دیدم منفیه خیلی غصه خوردم وقتی اومدم خونه جوجه ها یکی یکی داشتن بی حال میشدن و از حال میرفتن تا اینکه همشون مردن و من که داشتم از ناراحتی دیوونه میشدم با دستور دامپزشک تصمیم گرفتم جوجه آخری رو که خیلی هم ضعیف بود سرنگی بزرگش کنم ...
31 مرداد 1392

انتظار و انتظار و استراحت

قند عسلم سلام  چهارشنبه 92/5/23 رفتم دکتر تا حالمو چک کنه گفت خدارو شکر همه چی خوبه حرکاتتم که ماشاالله ماشاالله خوبه  آمپول ریه داد که مامان جون اولیشو شنبه 92/5/26 زد انشاالله که تاثیر گذار باشه و اصلا نیازی بهش نباشه اینا فقط واسه احتیاطه تو باید قوی باشی و به وقتش بیای بغلمون امروز 26 هفته و 6 روزمه خدا رو شکر میکنم که داره میگذره روزها و به لحظه دیدارت نزدیک میشم. روزها منم و تو در دیوارای خونه  نه میتونم برم بیرون نه میتونم کاری انجام بدم نه هیچیییی هنوزم واست هیچی نخریدیممم ایشالا آخرای شهریور که بهتر بشم میریم خرید... خیلی خوشحالم که به صدای دایی امیر  عکس العمل نشون میدی پسرم... ...
31 مرداد 1392