آرسامآرسام، تا این لحظه: 13 سال و 7 روز سن داره

شازده کوچولوی من آرسام

من مصی هستم مامانِ آرسام به وبلاگ من و پسرم خوش اومدين

فرشته کوچولوی من زمینی شد

سلام عشق مامان خوشگلممممممم ورودت به زندگی مبارک قند عسلم پسرم شما روز جمعه  3 آبان ساعت 8:40 شب با وزن 2530 گرم و قد 48 و به روش سزارین اوژانسی به دنیا اومدییی پسرم دیگه نتونست تو دل مامانش بمونه خدایا شکرتتتتتت که پسرم سالمه بعدا نوشت( دوستای خوبم حتما دیرتر که وقت کنم میام از خاطره زایمانم و سختی هایی که کشیدم و 5 روزی که پسرم NICU بود براتون مینویسم)  ...
10 آبان 1392

درد درد درد

سلام پسر کوچولوی باربی ... خوبی نفس مامان؟؟؟؟ آخ که تو کشتی منو پسر... نمیدونم چرا آروم و قرار نداری ؟؟ نمیدونم چرا همش دنبال فرصتی که از اون تو بیای بیرون... آخه پسر گلم اینجا که خبری نیست چرا انقدر عجله داری؟؟ چرا یکم دیگه طاقت نمیاری آخه؟؟ چرا انقدر منو عذاب میدی   همه رو دنبال خودت میکشونی اینور اونور... همه رو کلافه کردی آخه... دیگه خجالت میکشم بگم بازم بیمارستان بودم... دوشنبه 92/7/22 صبح خواب بودم یهو با درد شدید کلیه از خواب پریدم نفسم بند اومده بود از درد شدید تموم تنم خیس عرق شده بود.. بابا رو صدا کردم گفتم دارم میمیرم یه کاری بکن.. دویدم سمت دسشویی... یهو دیدم تموم ادرارم خونه حتی دو تا تیکه خونم ...
26 مهر 1392

برای پسرم

سلام فسقل مامان خوبی نفسم؟؟؟ پسر کوچولوی من الهی قربونت برم ماشالله چه زوری داری مامانی... دیگه داری از تو شکمم سوراخم میکنیااا.. باورم نمیشه توی کوچولوی فسقلی اینقدر قوی باشی.. ماشالله به پسرم قند عسلم  خوشگلم امروز با تاریخ آخرین سونویی که دادم 32 هفته و 5 روزمه و با تاریخ آخرین رگل 34 هفته و یک روز. نمیدونم کدومشو باور کنم و با کدومش پیش برم ولی امیدوارم شما رشدت خوب باشه و روز به روز تپلی تر بشی فدات شم... 3 شنبه همین هفته هم قراره برم سونو و ببینمت  دل تو دلم نیست. امیدوارم وزنت و همه چیت نرمال باشه و تاریخ سونو به تاریخ رگل نزدیک تر بشه. قراره بابا دوربین بیاره تا از حرکاتت فیلم بگیره... خدا رو شکر ...
20 مهر 1392

32 هفتگی و عجله پسری

سلام به روی ماه پسرم که نمیدونم چجوری بگم چقدر دوست دارم.. پسرم ماشالله دیگه مردی شده واسه خودش و کلا با هر تکونش منم تکون میده قربونت بره مامانی.... عشقم دیگه کامل شده الان فقط داره وزن میگیره تا به وقتش تپل مپل بیاد بغل مامانش ... آخه من به تو چی بگم پسرممممممممممممممممممم؟؟؟ قربونت برم چرا انقدر هول کردی واسه به دنیا اومدن؟؟؟ اینجا که خبری نیست مادر نکنه از من خسته شدی؟؟؟   نکنه مامان خوبی برات نیستم؟؟؟  پسرم آخه چرا نمیتونی تحمل کنی مثل یه شیر مرد تا سر وقت بیای بغلم؟؟ دیروز 92/7/10 از شب قبلش یهو کمر درد شدیدم شروع شد. جوری که از درد به خودم میپیچیدم. حس زایمان بهم دست داده بود گفتم دیگه امشب تا ف...
11 مهر 1392

بقیه خریدا و درد و بیمارستان

سلام گل پسر خوشگل مامان. عشق مامان زندگیه مامان. خوبی قند عسلم؟؟؟  کلی حرف نگفته برات دارم... خیلی وقت بود نمیتونستم بیام اینجا و از اتفاق هایی که تو این مدت افتاد برات بگم عشقم... منو ببخش که انقدر دیر به دیر برات مینویسم...  پسر خوشگلم جمعه 92/6/29 صبح بابا رفت دنبال تخت و کمد شما که بیارنش خونه. منم از ذوقم اصلا نمیتونستم بخوابم بیدار شدم و شروع کردم به شستن لباسات. گفتم تا تخت و کمدو بیارن و بچینیم تو اتاق لباساتم خشک میشه و جا به جا میکنم اما دریغ از اینکه گیلانه و رطبتش حالا مگه لباسات خشک میشد   هیچی دیگه یه روز لباسا پهن بودن تا خشک بشن. خلاصه بابا اومد و منم تخت وکمد گل پسرمو دیدم و کلی ذوق کرد...
6 مهر 1392

خریدای پسملی

سلام سلام عشق مامان... زندگیه مامان... نفس مامان... خوبی پسملم...  گل پسرم ماشالله ماشالله داری کم کم بزرگ میشیا... میدونی دیگه چیزی نمونده؟؟؟؟ بیشترشو دو تایی طی کردیم و الان کمترش مونده تا بپری تو بغل مامان... خوشگل پسر من دیگه الان تکونات تغییر کرده و ماشالله بزرگ شدی جاتم تنگ شده همچین که یه تکون به خودت میدی نفس مامان بند میاد. از این به بعدم قراره تپلی بشی و خوب رشد کنی به امید خدا... دیشب بابا از ضرباهای شدیدت و وول خوردنات تعجب کرده بود.. دستشو که گذاشته بود رو شکمم چنانی با کف پات دستشو فشار میدادی که از خنده ریسه میرفتم... قربونت بره مامان که داری خود نمایی میکنی... عاشقتم... دیروزم 92/6/26 دوز بعدی بتا رو زدم و با...
27 شهريور 1392

خدایا شکرت

سلام پسر طلای مامان ... جونم عمرم نفسم........ خوبی پسرم؟؟؟؟؟ مامان کلی واست حرفای نگفته دارم ولی از اونجایی که همش تنبل شدم و حوصله تایپ کردن نداشتم نمیتونستم بیام وبلاگتو آپ کنم. پسرم خدا رو شکر دارم بزرگ شدنتو حس میکنم. تکونات محکمتر میشه روز به روز و دیگه کم کم داره به وول خوردن تبدیل میشه. یعنی از این طرف به اون طرف شنا میکنی و کل شکممو تکون میدی.. گاهی وقتا میری رو ویبره بندری میزنی   نمیدونم اون تو چه خبره فقط میدونم که شکر خدا حالت خوبه....   جمعه 92/6/15 بابابزرگ اومد دنبالمون و ما رو برد خونشون که روحیم عوض بشه. ماتیار کوچولو  که آذر 3 سالش میشه ( پسر عمه فرشته) همش میگفت مصی ( آخه به من نمی...
19 شهريور 1392

پایان 27 هفتگی

سلام پسرممممممممم سلام عسلمممممممممم... خوبی طلای من؟؟؟ خوشگل مامان من میمیرم واسه اون لگدای وحشتناکت که نفسمو بند میاره. میمیرم واسه مشت و لگدت... درسته بعضی وقتا دردم میگیره ولی عاشق این ضربه هاتم پسرم... یکی یدونم دردونم... قربونت برم که انقد باهوشی مامانی.. به صدای دایی جون عکس العمل نشون میدی.. وقتی دایی دستشو میزاره رو شکم من یه ضربه محکم فوتبالیستی میزنی که دایی کلی ذوق میکنه.. قربونت برم پسر نازم میخوای مثل دایی جون فوتبالیست بشی؟؟؟ جووووووووووووووونهههههه مامان... عمرهههههههههههه مامان..... پنجشنبه 92/6/7 قرار بود مامان جون و باباجون و دایی جونی بیان خونمون که فریبا جون (دوست صمیمی مامان) با مامانش هم تصمیم گرفتن ...
19 شهريور 1392