آرسامآرسام، تا این لحظه: 13 سال و 7 روز سن داره

شازده کوچولوی من آرسام

من مصی هستم مامانِ آرسام به وبلاگ من و پسرم خوش اومدين

32 هفتگی و عجله پسری

1392/7/11 10:11
نویسنده : maman masi
755 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به روی ماه پسرم که نمیدونم چجوری بگم چقدر دوست دارم.. پسرم ماشالله دیگه مردی شده واسه خودش و کلا با هر تکونش منم تکون میده قربونت بره مامانی.... عشقم دیگه کامل شده الان فقط داره وزن میگیره تا به وقتش تپل مپل بیاد بغل مامانش ...

آخه من به تو چی بگم پسرممممممممممممممممممم؟؟؟ قربونت برم چرا انقدر هول کردی واسه به دنیا اومدن؟؟؟ اینجا که خبری نیست مادر

نکنه از من خسته شدی؟؟؟ ناراحت نکنه مامان خوبی برات نیستم؟؟؟ ناراحت

پسرم آخه چرا نمیتونی تحمل کنی مثل یه شیر مرد تا سر وقت بیای بغلم؟؟

دیروز 92/7/10 از شب قبلش یهو کمر درد شدیدم شروع شد. جوری که از درد به خودم میپیچیدم. حس زایمان بهم دست داده بود گفتم دیگه امشب تا فردا میای بیرون... کل شب نتوستم بخوابم انقدر درد داشتم فقط دو ساعت از خستگی بیش از حد خوابم برد اونم در حد چرت چون فقط به خودم میپیچیدم…

خلاصه غیر از دو ساعت چرت اصلا نتونستم بخوابم.. صبح حدود ساعت 9 اینا بود که انقباضام کم کم شروع شد.. ولی انقباضام منظم نبود شاید هر 15 دقیقه یا 10 دقیقه میگرفت کوتاه و ول میکرد... اما هر چی ساعت جلوتر میرفت فاصله بین انقباضا کوتاه تر میشد و زمانش طولانی تر تا اینکه رسید به هر 5 دقیقه با حدود 35 تا 40 ثانیه انقباض

نمیدونی اون لحظات چی کشیدم... دیگه مطمئن بودم امروز به دنیا میای... یک ساعت همینطوری تحمل کردم و اشک چشمام سرازیر بود و التماست میکردم آروم باشی و تحمل کنی صبور باشی... چقدر با چشم گریون باهات حرف زدم که مامانی طاقت بیار پسر خوبی باش الان خیلی زوده اما فایده ای نداشت... تا اینکه دوستای نی نی سایتیم گفتن برم بیمارستان منم تنها بودم و نمیتونستم برم... زنگ زدم به عزيز تا بیاد پیشمو اگه انقباضام تموم نشد بریم بیمارستان

منم تو این فاصله که عزيز خودشو برسونه رفتم سریع یه دوش گرفتم و وسیله هارو مرتب کردم و ساکتو چک کردم که چیزی جا نمونده باشه که اگه رفتم بیمارستان دکتر خدای نکرده گفت وقت زایمانه سکت آماده باشه که بابایی بیارتش... از صبحم که بیدار شده بودم هیچی نخوردم از ترس اینکه برم بیمارستان و واسه بیهوشی مشکل بوجود بیاد. شمام که با این انقباضا اصلا تکون نمیخوردی و من داشتم از ترس میمردم...

خلاصه عزيز اومد و انقباضام کم کم فاصلش بیشتر شد زمانش کوتاه تر... انگار به حرفا و التماسام گوش دادی قربونت برم و بی خیال شدی بیای بیرون... اما از درد کمر به خودم میپیچیدم... بخیه های سرکلاژمم به شدت درد میکرد جوری که اصلا نمیتونستم بشینم

تحمل کردم تا ساعت 4 که رفتیم دکتر و تست nst ازم گرفت. جالب اینجاست وارد مطب دکتر که شدم اصلا خبری از اون انقباضای وحشتناک نبود... فقط درد بخیه هامو کمرم داشت اذیتم میکرد... خلاصه دکتر بعد از چکاپ و دیدن nst گفت که انقباضام خیلی کم شدن ولی از بین نرفته ولی این انقباضا زایمان ایجاد نمیکنه مگه اینکه دوباره شروع بشه و دیگه قطع نشه که اون موقع باید سریع بستری بشم و زایمان... ماشالله حرکت و ضربان قلبتم خوب بود چون دیگه انقباض شدید نداشتم... 

دکتر بهم گفت عزیزم خیالت راحت باشه بچت الان کاملا رسیده و اگرم به دنیا بیاد انشالله مشکلی براش پیش نمیاد اصلا نگران نباش و هر ساعت از شبانه روز که دردت شروع شد و دیگه تموم نشد سریع برو بیمارستان اونا بهم خبر میدن و من خودمو میرسونم... دو هفته دیگه باید بتا رو ادامه بدم و بعدش دیگه نیازی بهش نیست...

پسرم دیگه چیزی نمونده... فقط یک ماه و یک هفته دیگه مونده تا بغلت بگیرم عشق مامانی... صبور باش و تو دل مامانی بمون تا این روزای باقی مونده هم به خوبی سپری بشه و سر وقت به دنیا بیای

دکتر زایمانمو گذاشت واسه حدود 18 تا 20 آبان که اگر تا اون موقع خدای نکرده مشکلی پیش نیاد روزشو دقیق بهم میگه. یعنی میفته قبل تاسوعا و عاشورا دقیقا همونی که میخواستم... 

انشالله که پسر خوبی باشی و تا اون موقع بمونی تو دل مامان ماچ عاشقتم زندگیه من ماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

مامان دخمل طلا
11 مهر 92 17:03
آخي آرسام كوچولوي شيطون
حسابي مامانشو ترسونده ها
انشالله شكلي پيش نمياد و سرموقع مياد بغلت


نرگس جون این پسر منو پیر کرده
عاطی مامان آوینا
12 مهر 92 15:56
سلام مامان ارسام کوچولو وبلاگ قشنگی داری.امیدوارم اقا پسری تا اخرش خوب به مامانش بچسبه منم سرکلاژ شدم.همدردم باهات.مراقب خودت باش و فقط استراحت کن تا این روزا زودی بگذره عزیزم
عاطی مامان آوینا
12 مهر 92 15:56
من با اجازه لینکتون کردم خوشحال میشم به وبلاگ دحمل منم سر بزنی


سلام عاطی جون
ممنونم ازت عزیزم
انشالله گل دخمل شما هم به سلامتی و به و به وقتش بپره تو بغلتون
حتما عزیزم میام خوشحال میشم
نفیسه
13 مهر 92 12:39
خدا را شکر که بخیر گذشته عجب پسر عجولی دارید شما
انشاله که به موقع خودش زایمان می کنی عزیز


مرسی نفیسه جون
والا من موندم این بچه واسه دیدن چی تو این دنیا انقدر عجله داره بیاد بیرون. گاهی فکر میکنم شاید من مامان خوبی نیستم
ارغنون
15 مهر 92 15:16
سلام عزيزم. من از بچه هاي كلوب ني ني هاي آذر هستم. از اونجا وبلاگت رو پيدا كردم. ميخوام لينكت كنم تا اين روزها و ماه هاي آخر رو باهم بگذرونيم و از اوضاع هم مطلع باشيم. مثل اينكه پسري شما خيلي عجله داره براي بيرون اومدن! البته خدا رو شكر الان ديگه هفته ي 32 هستي و پسرت كامل شده پس جاي نگراني نيست. به خودت استرس نده و اصلا بهش فكر نكن. هر روز پنج بار براي آيه الكرسي بخون. انشالله كه همه ي ني ني ها به موقع و صحيح و سالم بيان بغل مامان و باباشون.


سلام ارغنون جون. مرسی از اینکه به وبلاگم سر زدی خیلی خوشحالم کردی عزیزم. آره من یه پسر عجول دارم
خوشحال میشم با هم ادامه بدیم انشالله شما هم زایمان راحتی داشته باشی

sari
16 مهر 92 22:08
سلام دوست عزیز...فکر کنم من و شما تقریباً پسرامون هم سن باشن و وضعیتمون هم شبیه هم....آخه دکتر به منم گفته پسرت یه هفته جلوتر از وقت خودشه و من خیلی خوشحالم....با اجازه لینکتون کردم...خوشحال میشم با هم تبادل لینک کنیم تا در جریان این روزای هم باشیم....منتظریم .


سلام عزیزم خوشحالم از آشناییتون
من پسرم یک هفته با سونو عقب تره خانومی
چون دیرتر تشکیل شده
حتما لینکتون میکنم
مامان ثریا
17 مهر 92 18:12
سلام عزیزم
خدا رو شکر الان بهتری
ایشالا دیگه تا روز زایمانت هم یک ماه مونده مشکلی پیش نمیاد ... مواظب خودت باش



ﺳﻠﺎﻡ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﻣﺮﺳﻰ ﺧﺎﻧﻮﻣﻲ انشالله