32 هفتگی و عجله پسری
سلام به روی ماه پسرم که نمیدونم چجوری بگم چقدر دوست دارم.. پسرم ماشالله دیگه مردی شده واسه خودش و کلا با هر تکونش منم تکون میده قربونت بره مامانی.... عشقم دیگه کامل شده الان فقط داره وزن میگیره تا به وقتش تپل مپل بیاد بغل مامانش ...
آخه من به تو چی بگم پسرممممممممممممممممممم؟؟؟ قربونت برم چرا انقدر هول کردی واسه به دنیا اومدن؟؟؟ اینجا که خبری نیست مادر
نکنه از من خسته شدی؟؟؟
نکنه مامان خوبی برات نیستم؟؟؟ 
پسرم آخه چرا نمیتونی تحمل کنی مثل یه شیر مرد تا سر وقت بیای بغلم؟؟
دیروز 92/7/10 از شب قبلش یهو کمر درد شدیدم شروع شد. جوری که از درد به خودم میپیچیدم. حس زایمان بهم دست داده بود گفتم دیگه امشب تا فردا میای بیرون... کل شب نتوستم بخوابم انقدر درد داشتم فقط دو ساعت از خستگی بیش از حد خوابم برد اونم در حد چرت چون فقط به خودم میپیچیدم…
خلاصه غیر از دو ساعت چرت اصلا نتونستم بخوابم.. صبح حدود ساعت 9 اینا بود که انقباضام کم کم شروع شد.. ولی انقباضام منظم نبود شاید هر 15 دقیقه یا 10 دقیقه میگرفت کوتاه و ول میکرد... اما هر چی ساعت جلوتر میرفت فاصله بین انقباضا کوتاه تر میشد و زمانش طولانی تر تا اینکه رسید به هر 5 دقیقه با حدود 35 تا 40 ثانیه انقباض
نمیدونی اون لحظات چی کشیدم... دیگه مطمئن بودم امروز به دنیا میای... یک ساعت همینطوری تحمل کردم و اشک چشمام سرازیر بود و التماست میکردم آروم باشی و تحمل کنی صبور باشی... چقدر با چشم گریون باهات حرف زدم که مامانی طاقت بیار پسر خوبی باش الان خیلی زوده اما فایده ای نداشت... تا اینکه دوستای نی نی سایتیم گفتن برم بیمارستان منم تنها بودم و نمیتونستم برم... زنگ زدم به عزيز تا بیاد پیشمو اگه انقباضام تموم نشد بریم بیمارستان
منم تو این فاصله که عزيز خودشو برسونه رفتم سریع یه دوش گرفتم و وسیله هارو مرتب کردم و ساکتو چک کردم که چیزی جا نمونده باشه که اگه رفتم بیمارستان دکتر خدای نکرده گفت وقت زایمانه سکت آماده باشه که بابایی بیارتش... از صبحم که بیدار شده بودم هیچی نخوردم از ترس اینکه برم بیمارستان و واسه بیهوشی مشکل بوجود بیاد. شمام که با این انقباضا اصلا تکون نمیخوردی و من داشتم از ترس میمردم...
خلاصه عزيز اومد و انقباضام کم کم فاصلش بیشتر شد زمانش کوتاه تر... انگار به حرفا و التماسام گوش دادی قربونت برم و بی خیال شدی بیای بیرون... اما از درد کمر به خودم میپیچیدم... بخیه های سرکلاژمم به شدت درد میکرد جوری که اصلا نمیتونستم بشینم
تحمل کردم تا ساعت 4 که رفتیم دکتر و تست nst ازم گرفت. جالب اینجاست وارد مطب دکتر که شدم اصلا خبری از اون انقباضای وحشتناک نبود... فقط درد بخیه هامو کمرم داشت اذیتم میکرد... خلاصه دکتر بعد از چکاپ و دیدن nst گفت که انقباضام خیلی کم شدن ولی از بین نرفته ولی این انقباضا زایمان ایجاد نمیکنه مگه اینکه دوباره شروع بشه و دیگه قطع نشه که اون موقع باید سریع بستری بشم و زایمان... ماشالله حرکت و ضربان قلبتم خوب بود چون دیگه انقباض شدید نداشتم...
دکتر بهم گفت عزیزم خیالت راحت باشه بچت الان کاملا رسیده و اگرم به دنیا بیاد انشالله مشکلی براش پیش نمیاد اصلا نگران نباش و هر ساعت از شبانه روز که دردت شروع شد و دیگه تموم نشد سریع برو بیمارستان اونا بهم خبر میدن و من خودمو میرسونم... دو هفته دیگه باید بتا رو ادامه بدم و بعدش دیگه نیازی بهش نیست...
پسرم دیگه چیزی نمونده... فقط یک ماه و یک هفته دیگه مونده تا بغلت بگیرم عشق مامانی... صبور باش و تو دل مامانی بمون تا این روزای باقی مونده هم به خوبی سپری بشه و سر وقت به دنیا بیای
دکتر زایمانمو گذاشت واسه حدود 18 تا 20 آبان که اگر تا اون موقع خدای نکرده مشکلی پیش نیاد روزشو دقیق بهم میگه. یعنی میفته قبل تاسوعا و عاشورا دقیقا همونی که میخواستم...
انشالله که پسر خوبی باشی و تا اون موقع بمونی تو دل مامان
عاشقتم زندگیه من 



32 هفتگی و عجله پسری
