آرسامآرسام، تا این لحظه: 13 سال و 8 روز سن داره

شازده کوچولوی من آرسام

من مصی هستم مامانِ آرسام به وبلاگ من و پسرم خوش اومدين

حرف های دلتنگی مادر

1392/6/7 14:20
نویسنده : maman masi
1,003 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسرم عروسک کوچولوی مامان... خوبی عشقم؟؟؟

پسرم دیروز مامانی دلش خیلی گرفته بود. تو خونه تنها بودم و دلم واسه وقتایی که خودم بودم و میتونستم برم بیرون تنگ شده بود ولی از اینکه شما توی وجودمی اصلا ناراحت نیستم مامانی. فقط دلم از این گرفته روز ها و ثانیه ها رو دارم میشمارم تا روز موعود فرا برسه و من شمارو بغلم بگیرم... لمست کنم... عطر تنتو تنفس کنم... گرمای وجودتو حس کنم... وااااااااااااااااااااااای باورم نمیشه.... 

پسرم روزها توی خونه من و شما و خدا هستیم تا بابا بعد از ظهر از سر کار برگرده. خیلی تنها بودن نگاه کردن به در و دیوار اتاق سخته... مخصوصا اینکه از انجام کارهاتم ناتوان باشی... خیلی سختمه مامانی... من این روزای سخت رو دارم به خاطر شما تحمل میکنم که سلامت به دنیا بیای انشاالله.... فقط شوق دیدنت بهم امیدواری میده که بخندم و تحمل کنم.. خیلی کم طاقت شدم.. دوست دارم فقط گریه کنم.. مامان جون و دایی جون بابا جونو خیلی اذیت میکنم و از این بابت خیلی خیلی شرمگینم... اشکای مامان جونو در میاوردم و بعدش خودم مینشستم  گریه میکردم... دست خودم نیست نمیدونم چیکار کنم... خدایا منو ببخش که دلشونو رنجوندم... مامان و بابای عزیزم ازم راضی باشین... دایی جونی بهم میگه تو خیلی عوض شدی دیگه منو دوست نداری رفتارت با من بد شده خیلی باهام بد حرف میزنی. الهی خواهرت برات بمیره داداشم تو دنیای منی یکی یدونه داداش منی باور کن شرایط روحیم افتضاحه.... از اون طرف نگران سلامتی پسری هستم و از طرف دیگه تحمل بعضی حرفایی که بعضی ها راجب پسرمو سلامتیش میزنن که واقعا داره جونمو میگیره...

خدایا هیچ وقت هیچ بنده ای رو محتاج بنده دیگت نکن..... خدایا بدترین عذاب تو زندگی آدما دراز شدن دستشونه حتی اگه نخوان دراز کنن ولی بعضی ها با رفتارشون نشون میدن که دستت درازه....

خدایا ای خدای تنهایی من... پسرمو بهم دادی و اونو توی وجودم گذاشتی و حس مادری رو بهم بخشیدی منی که هیچی از مادری نمیدونستم... به این بنده گناهکارت بزرگترین هدیه خودتو دادی و من نمیدونم چطور شکرگذارت باشم... روز به روز عاشق تر میشم عشقی که قابل وصف نیست...

خدای مهربون و بخشنده ی من تا الان حافظ و پناه من بودی و منو از گزند و آسیب و چشم شور حفظ کردی. خدایا مواظب پسرم باش تو که اونو تو دلم کاشتی به سلامت بزارش توی آغوشم... خدایا حافظ پسرکم باش و اونو از چشم بد حفظ کن.. خدا جونم بهم صبر بده تا قوی باشم و باقی راه رو به یاری تو خدای خوبم طی کنم... میوه زندگیمو بهم ببخش و حافظ و نگهدارت باش...

قراره به امید تو بعد به دنیا اومدن پسری یکم که جون گرفت ببریمش مشهد پابوس آقا امام رضا(ع) چون من پسرمو نذر امام جوادش کردم. همینجور که خودمو داداشم نذر آقا امام رضا بودیم پسر منم نذر آقاست... 

آقا جون من از راه دور فقط زنگ میزنم و صدای صحن حرمتو گوش میدم و شرشر اشک میریزم که مواظب پسرم باشی ضامن آهو کوچولوی منم باشی...

دیروز 92/06/2 عصر رفتیم و سری دوم آمپول ریه شما رو زدیم. پسرم همینطورم که قبلا گفتم اینا همش واسه احتیاطه و شما به مامانی قول مردونه دادی که انشاالله به وقتش بیای توی بغلمون... 

دو ساعت بعد آمپول یهو حالم دگرگون شد تموم پوست بدنم مثل زردچوبه زرد شده بود و تموم تنم عرق سرد ولی از درون داشتم میسوختم بابا ترسیده بود نفسم تنگ شده بود و ضربان قلبم رفته بود بالا...به بابا  گفتم فقط کولرو زیاد کن.. گفت بیا بریم دکتر ولی من گفتم نه خوب میشم. از اونجایی که شما داشتی با لگدات و ناخونات سوراخم میکردی خیالم راحت بود که حالت خوبه منم دست و صورتمو چند بار آب زدم و کلی دعا کردم تا اینکه کم کم رنگم به حالت عادی برگشت نمیدونم دلیلش چی بود ولی خیلی ترسیده بودم...

و باز هم خدا حافظ و نگهبانمون بود پسرکم.... روزها از پس هم یکی یکی میگذرن و من ذوق میکنم که یه روز دیگه گذشته... میگم خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

هر شب ساعت 12 که میگذره به بابا میگم آخ جون یه روز دیگه گذشت و اونم بهم لبخند میزنه و میگه خدارو شکر... 

خدایا مثل همیشه پناه منو خانوادم باش آمین یا رب العالمین...

وإِن یکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا 

سَمِعُوا الذِّکرَ و یقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * 

و مَا هُوَ إِلا ذِکرٌ لِلعالَمین *

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

ستاره بهاری
3 شهریور 92 17:01
سلام عسلم.وااااااای که چقد سختی کشیدی عزیزم.منم مث تو بودم.همه میگفتن این بچه نمی مونه.اما من توکل کردم به خدا.البته یه کمی از فسقلم دل کنده بودم.هرروز منتظر یه خبر بد بودم.14تازیارت آل یاسین نذر کن برای حضرت زهرا.به امید خدا پسر نازت سروقتش میییییییییییییاااااااااااااااااااااد


ستاره جونم مرسی مهربون. انشالا به یاری خدا هممون این دوران رو بگذرونیم و عشقمونو بغل بگیریم
مامان دخمل طلا
3 شهریور 92 20:37
سلام عزيزم
تبريك ميگم وبلاگ خوبي داري
نگران نباش و فقط استراحت كن
انشالله پسر كوچولو به وقتش دنيا مياد


مرسی از لطفت خانومی
انشاالله عزیزم
tina
3 شهریور 92 21:17
قربونت برم الهی. پسرت انشاله به سلامتی میاد بغلت و همه این روزای سخت تموم میشه.
تحمل کن گلم. پایان شب سیه سپید است

فقط به خدا توکل کن و همه چیز رو به خودش بسپر


مرسی تینا جونم. واقعا همینطوره. ایشالا نی نی گولوی شمام به سلامتی به دنیا بیاد..