بقیه خریدا و درد و بیمارستان
سلام گل پسر خوشگل مامان. عشق مامان زندگیه مامان. خوبی قند عسلم؟؟؟
کلی حرف نگفته برات دارم... خیلی وقت بود نمیتونستم بیام اینجا و از اتفاق هایی که تو این مدت افتاد برات بگم عشقم... منو ببخش که انقدر دیر به دیر برات مینویسم...
پسر خوشگلم جمعه 92/6/29 صبح بابا رفت دنبال تخت و کمد شما که بیارنش خونه. منم از ذوقم اصلا نمیتونستم بخوابم بیدار شدم و شروع کردم به شستن لباسات. گفتم تا تخت و کمدو بیارن و بچینیم تو اتاق لباساتم خشک میشه و جا به جا میکنم اما دریغ از اینکه گیلانه و رطبتش حالا مگه لباسات خشک میشد
هیچی دیگه یه روز لباسا پهن بودن تا خشک بشن. خلاصه بابا اومد و منم تخت وکمد گل پسرمو دیدم و کلی ذوق کردم که یکی یدونم میخواد رو این تخت بخوابه...
عمه فرشته و ماتیار و عمو حسن اومدن تا عمو حسن به بابایی کمک کنه تخت و کمدتو ببریم تو اتاقمون.. خیلی دوست داشتم اتاق جدا داشتی و میبردمشون توی اتاق خودت ولی باید میاوردم تو اتاق کوچولوی خودمون.. خدا رو شکر همه چی مرتب و عالی جا به جا شد و من کلی ذوق کردم که تخت پسرم کنار تخت خودم میمونه و هر لحظه صدای نفساشو میشنوم و جون میگیرم...
خیلی کار کردم ان روز جوری که داشتم از کمر درد میمردم. چند روزی هم بود که درد زیر شکم داشتم که هی میومد و میرفت. اما جدی نگرفتم زیاد گفتم شاید عفونت ادرار باشه و میرم آزمایش میدم. کارامون تقریبا تموم شد اما بعضی از وسیله ها خونه مامان جون بود و رو تختی و پرده اتاق هنوز آماده نشده بود و البته تا الانم آماده نشده قراره مامان فری جون زحمتشو بکشه که وقتی کامل شد حتما عکسشو میزارم. بالاخره جمعه تموم شد.
شنبه صبح که از خواب بیدار شدم یکم درد داشتم اما به روی خودم نیاوردم. رفتم لباساتو بزارم تو کمدت. همه رو جا به جا کردم تا خونه مرتب باشه و کاری واسه انجام دادن نداشته باشم.
بعد از ظهر دردم بیشتر شد. هر چند دقیقه میگرفت و ول میکرد. دیگه نتونستم تحمل کنم. زنگ زدم به بابا گفتم کجایی کی میای خونه؟؟ گفت هنوز یکم کار دارم نمیتونم چیزی شده گفتم نه یکم درد دارم..
خلاصه بابا یه شهر دیگه بود و نمیتونست بیاد و قرار شد من با عمه فریبا برم بیمارستان و یه آزمایش ادرار و تست nst بدم البته به دستور دکترم.. رفتیم بیمارستان آزمایش گرفتن ازم و قرار شد برم بلوک زایمان واسه nst که متاسفانه تو nst مشخص شد که انقباض دارم اونم با فاصله زمانی منظم و کوتاه
جواب آزمایشم اومد که گفتن عفونت ادراری هم دارم و همچنین سنگ کلیه...
دکترم گفت باید بستری بشی و من هر چی اصرار کردم که نه نمیخوام باید برم خونه کلی کار دارم... اما کو گوش شنوانا به زور بستریم کردن و لباس بیمارستان تنم کردن و فرستادنم بخش بستری و من دلم از دنیا گرفته بود....
سرم سولفات بهم وصل کردن و هر چند ساعت آنتی بیوتیک بهم تزریق کردن.. منم خیلی عصبی و ناراحت بودم و چند باری گریه کردم که عزيز کلی دعوام کرد که گریه نکنم و آروم باشم اما من دلم میخواست خونه باشم
دو روز بستری شدم و بعدش با اصرار خودم از بیمارستان مرخص شدم اما همچنان درد داشتم. قرار شد بریم دکتر کلیه تا سنگم بررسی بشه و درمان شروع بشه تا عفونت نکنه و خدای نکرده باعث پارگی کیسه آب نشه... دکتر کلیه آزمایشمو که دید گفت نه عفونت که نداری و من کلی تعجب کردم گفت برو سونو ببینیم سنگت تو چه وضعیه... رفتم سونو در کمال تعجب مشخص شد که اصلا سنگی در کار نبوده
و من این همه آنتی بیتیک الکی بهم تزریق شده... اما باز مشخص نشد دردم از چیه و قرار شد برم دکتر قلب
دکتر قلبم بعد از گرفتن نوار قلب بهم اطمینان داد که اصلا مشکل از قلبم نیست و نوارم کاملا سالمه و به احتمال 99% اسپاسم عضله است که درد دارم و هیچ درمانی هم نداره تا به دنیا بیای
هیچی دیگه این همه مارو سر کار گذاشتی
ولی مامان ازت قول گرفتم که پسر خوبی باشی و یکم کمتر اذیتم کنی.. صبور باشی.. باشه عشقم؟؟؟؟ الان 31 هفتم تموم شده و تو 32 هفته هستم و خیلی خوشحالم که کم کم دارم این روزای پر از استرس و خطر رو میگذرونم..
اینم یه یری از خریدای دیگه که قرار بود عکساشونو بزارم برات
این کاپشن شلوار و انشالله سال دیگه میپوشی



















اینم از عکساش دست مامان جون باباجون درد نکنه که زحمت کشیدن برات خرید کردن
انشالله چیزای باقی مونده رو سر فرصت که دنیا اومدی میخرم برات عشقم. خیلی خیلی خیلی دوستت دارم مامانییییی
راستی دکتر تاریخ سزارین 28 آبان داده امیدوارم پسر خوب و صبوری باشی و به وقتش بیای بغل مامانی پسر گلم 



بقیه خریدا و درد و بیمارستان
