آرسامآرسام، تا این لحظه: 13 سال و 8 روز سن داره

شازده کوچولوی من آرسام

من مصی هستم مامانِ آرسام به وبلاگ من و پسرم خوش اومدين

بقیه خریدا و درد و بیمارستان

1392/7/6 14:01
نویسنده : maman masi
916 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل پسر خوشگل مامان. عشق مامان زندگیه مامان. خوبی قند عسلم؟؟؟

 کلی حرف نگفته برات دارم... خیلی وقت بود نمیتونستم بیام اینجا و از اتفاق هایی که تو این مدت افتاد برات بگم عشقم... منو ببخش که انقدر دیر به دیر برات مینویسم... 

پسر خوشگلم جمعه 92/6/29 صبح بابا رفت دنبال تخت و کمد شما که بیارنش خونه. منم از ذوقم اصلا نمیتونستم بخوابم بیدار شدم و شروع کردم به شستن لباسات. گفتم تا تخت و کمدو بیارن و بچینیم تو اتاق لباساتم خشک میشه و جا به جا میکنم اما دریغ از اینکه گیلانه و رطبتش حالا مگه لباسات خشک میشد خنثی هیچی دیگه یه روز لباسا پهن بودن تا خشک بشن. خلاصه بابا اومد و منم تخت وکمد گل پسرمو دیدم و کلی ذوق کردم که یکی یدونم میخواد رو این تخت بخوابه... خوشمزه 

عمه فرشته و ماتیار و عمو حسن اومدن تا عمو حسن به بابایی کمک کنه تخت و کمدتو ببریم تو اتاقمون.. خیلی دوست داشتم اتاق جدا داشتی و میبردمشون توی اتاق خودت ولی باید میاوردم تو اتاق کوچولوی خودمون.. خدا رو شکر همه چی مرتب و عالی جا به جا شد و من کلی ذوق کردم که تخت پسرم کنار تخت خودم میمونه و هر لحظه صدای نفساشو میشنوم و جون میگیرم... قلب خیلی کار کردم ان روز جوری که داشتم از کمر درد میمردم. چند روزی هم بود که درد زیر شکم داشتم که هی میومد و میرفت. اما جدی نگرفتم زیاد گفتم شاید عفونت ادرار  باشه و میرم آزمایش میدم. کارامون تقریبا تموم شد اما بعضی از وسیله ها خونه مامان جون بود و رو تختی و پرده اتاق هنوز آماده نشده بود و البته تا الانم آماده نشده قراره مامان فری جون زحمتشو بکشه که وقتی کامل شد حتما عکسشو میزارم. بالاخره جمعه تموم شد.

شنبه صبح که از خواب بیدار شدم یکم درد داشتم اما به روی خودم نیاوردم. رفتم لباساتو بزارم تو کمدت. همه  رو جا به جا کردم تا خونه مرتب باشه و کاری واسه انجام دادن نداشته باشم.

بعد از ظهر دردم بیشتر شد. هر چند دقیقه میگرفت و ول میکرد. دیگه نتونستم تحمل کنم. زنگ زدم به بابا گفتم کجایی کی میای خونه؟؟ گفت هنوز یکم کار دارم نمیتونم چیزی شده گفتم نه یکم درد دارم.. گریه 

خلاصه بابا یه شهر دیگه بود و نمیتونست بیاد و قرار شد من با عمه فریبا برم بیمارستان و یه آزمایش ادرار و تست nst بدم البته به دستور دکترم.. رفتیم بیمارستان آزمایش گرفتن ازم و قرار شد برم بلوک زایمان واسه nst که متاسفانه تو nst مشخص شد که انقباض دارم اونم با فاصله زمانی منظم و کوتاه ناراحت جواب آزمایشم اومد که گفتن عفونت ادراری هم دارم و همچنین سنگ کلیه...

دکترم گفت باید بستری بشی و من هر چی اصرار کردم که نه نمیخوام باید برم خونه کلی کار دارم... اما کو گوش شنوانا به زور بستریم کردن و لباس بیمارستان تنم کردن و فرستادنم بخش بستری و من دلم از دنیا گرفته بود....

سرم سولفات بهم وصل کردن و هر چند ساعت آنتی بیوتیک بهم تزریق کردن.. منم خیلی عصبی و ناراحت بودم و چند باری گریه کردم که عزيز کلی دعوام کرد که گریه نکنم و آروم باشم اما من دلم میخواست خونه باشمگریه

دو روز بستری شدم و بعدش با اصرار خودم از بیمارستان مرخص شدم اما همچنان درد داشتم. قرار شد بریم دکتر کلیه تا سنگم بررسی بشه و درمان شروع بشه تا عفونت نکنه و خدای نکرده باعث پارگی کیسه آب نشه... دکتر کلیه آزمایشمو که دید گفت نه عفونت که نداری و من کلی تعجب کردم گفت برو سونو ببینیم سنگت تو چه وضعیه... رفتم سونو در کمال تعجب مشخص شد که اصلا سنگی در کار نبوده تعجب و من این همه آنتی بیتیک الکی بهم تزریق شده... اما باز مشخص نشد دردم از چیه و قرار شد برم دکتر قلب

دکتر قلبم بعد از گرفتن نوار قلب بهم اطمینان داد که اصلا مشکل از قلبم نیست و نوارم کاملا سالمه و به احتمال 99% اسپاسم عضله است که درد دارم و هیچ درمانی هم نداره تا به دنیا بیای 

هیچی دیگه این همه مارو سر کار گذاشتی

ولی مامان ازت قول گرفتم که پسر خوبی باشی و یکم کمتر اذیتم کنی.. صبور باشی.. باشه عشقم؟؟؟؟ الان 31 هفتم تموم شده و تو 32 هفته هستم و خیلی خوشحالم که کم کم دارم این روزای پر از استرس و خطر رو میگذرونم..

اینم یه یری از خریدای دیگه که قرار بود عکساشونو بزارم برات

این کاپشن شلوار و انشالله سال دیگه میپوشی

اینم از عکساش دست مامان جون باباجون درد نکنه که زحمت کشیدن برات خرید کردن قلب انشالله چیزای باقی مونده رو سر فرصت که دنیا اومدی میخرم برات عشقم. خیلی خیلی خیلی دوستت دارم مامانییییی

راستی دکتر تاریخ سزارین 28 آبان داده امیدوارم پسر خوب و صبوری باشی و به وقتش بیای بغل مامانی پسر گلم ماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

مامان ثریا
6 مهر 92 17:50
سلام عزیزم خوبی؟
وایییییییییییییییییی خدا رو شکر که چیزی نبوده اولش خیلی ناراحت شدم اما بازم خدا رو شکر که الان خوبی...
خریدای نینی هم مباکر عکس تخت و کمدشو کلی نزاشتی چرا؟ اما معلومه خوش سلیقه هستی ... تولد همسرت هم مبارک عیب نداره سال دیگه با گل پسری با هم براش تولد بگیرید ...
ایشالا خدا این روزای باقی مونده رو کمکت میکنه و نی نی سالم میاد تو بغلت ...


سلام ثریا جون قربونت برم گلم به خیر گذشت. ولی بازم انقباض دارم که منظم نیست. تخت و کمدشم میزارم انشالله عکسشو بعدا. مرسی گلم نشد براش تولد بگیرم انشالله سال دیگه با پسری. امیدوارم خدا کمک کنه ههمون این روزای آخر رو به سلامتی بگذرونیم
مامان دخمل طلا
7 مهر 92 7:04
عزيزم انشالله ديگه مشكلي برات پيش نميادو پسري با تن سالم ميپره بغلتونانشالله خريداشم مباركش باشه


مرسی نرگس جونم
نفیسه
7 مهر 92 9:59
سلام
دیروز رفتم تاپیک نی نی های آذر 92 ازت خبری نبود نگران شدم آمدم وبت دیدم بله آقا پسری فعالیتش را بیشتر کرده خدا را شکر که چیز خاصی نبوده انشاله بهتر می شی بیشتر مراقب خودت باش.


سلام مرسی از لطفت نفیسه جون
ممنون که به یادمی
نگار
7 مهر 92 20:11
عزیزم مبارک باشه.ایشالا به شادی لباساشوتن کنی


ممنونم نگار جون
اعظم
9 مهر 92 9:34
سلام مامانه فداکار آرسام جون !
ایشاالله همیشه بلا به دور باشه عزیزم. امیدوارم دیگه هیچوقت مشکلی برات پیش نیاد عشقم.
سیسمونیه آرسامی هم حرف نداره
بیسته بیسته مثله خودش
خوش به حاله آقا آرسام که مامانه به این گلی داره و خیلی هم خوش سلیقست


سلامممممم
مرسی اعظمی عاشقتممممممممم
انشالله خدا یه نی نی گل به تو بده جیگر طلا
آریسا(مامانه آرسام)
10 مهر 92 15:50
سلام عزیزم....اولا که خدا رو شکر چیزی نبود و به خیر گذشت...دوما وسایل پسر خوشکلت خیلی ناز و قشنگ هستن...دست پدر و مادرت درد نکنه...
سوما مرسی که هر بار به وبلاگ پسرم سر میزنی و نظر میدی...خیلی خیلی ما رو خوشحال میکنی عزیزم...
آرسام خیلی وقتم رو میگیره وقت نمیکنم سر بزنم...
چند بار اومدم و وبلاگت رو خوندم و لذت بردم...ایشاالله پسر شما هم مثل پسر ما اول سالم و سلامت و بعد خوشکل باشه...
بوووووووس از پپسرت...از لحظه های اخر بارداریت لذت ببری


سلام آریسا جون خیلی ممنونم که اومدی به وبلاگم سر زدی
خوشحالم کردی.
ممنونم بهم لطف داری خانمی
من عاشق پسمل نازتم خدا حفظش کنه انشالله
اسفندگان
10 مهر 92 18:50
سلام دوستم.خدا بد نده نگران شدم.خدا رو شکر که خوبی.سیسمونی پسرت مبارکش باشه.خیلی قشنگه.مواظب خودت باش.استراحتت رو زیاد کن.


سلام عزیز دلم
مرسی خانمی که به وبلاگم سر زدی ازت ممنوم