آرسامآرسام، تا این لحظه: 13 سال و 9 روز سن داره

شازده کوچولوی من آرسام

من مصی هستم مامانِ آرسام به وبلاگ من و پسرم خوش اومدين

از انتظار تا بارداری

1392/5/31 20:40
نویسنده : maman masi
5,374 بازدید
اشتراک گذاری

چند سالی از ازدواجمون گذشه بود که تصمیم گرفتیم یه فرشته کوچولو به جمع خانواده اضافه کنیم. اولش ترس تو دلمون بود و استرس داشتیم از اینکه میتونیم مسئولیت به این بزرگی رو قبول کنیم و از عهدش بر بیایم یا نه. خلاصه اینکه تصمیم نهایی رو گرفتیم و قرار شد شما بیای به زندگیمون...

 بهمن سال 91 که همزمان طوطی هامون تخم گذاشته بودن روزی که رفتم جواب آزمایشمو بگیرم جوجه ها از تخم درومده بودن... وقتی جواب رو گرفتم دیدم منفیه خیلی غصه خوردم

وقتی اومدم خونه جوجه ها یکی یکی داشتن بی حال میشدن و از حال میرفتن تا اینکه همشون مردن و من که داشتم از ناراحتی دیوونه میشدم با دستور دامپزشک تصمیم گرفتم جوجه آخری رو که خیلی هم ضعیف بود سرنگی بزرگش کنم و خودم بهش غذا بدم. خیلی کوچولو بود اندازه یه انگشت.. اسمشو گذاشتم نفس تا نفس بکشه و زنده بمونه.. خیلی بهش وابسته شده بودم.. شبا چند بار از خواب بیدار میشدم و بهش غذا میدادم.. سومین روز وقتی صبح از خواب بیدار شدم دیدم صدای جیک جیکش نمیاد دویدم سمتش اما....

نفس رفته بود و اون لحظه قلبم داشت آتیش میگرفت. یهو بغضم ترکید و زدم زیر گریه هم گریه از دست دادن نفس و هم گریه منفی بودن آزمایش...

خلاصه گذشت تا اینکه باز رفتم دکتر

این ماه زدم به بی خیالی تا اینکه از تاریخش گذشت و خبری نشد...

فرداش تصمیم گرفتم بی بی چک بزارم که با این مواجه شدم

یه خط خیلی خیلی کمرنگ افتاد که اصلا باورم نمیشد دست و پام میلرزید داشتم بال در میاوردم. رفتم تو نی نی سایت به خاله اعظم و خاله نیلا گفتم و نشونشون دادم که اونا گفتن تهوم زدی ما هیچی نمیبینیم... دپرس شدم گفتم خوب میرم آز میدم حتما نشون میده. پاشدم تند تند لباس پوشیدم رفتم آز اورزانسی دادم و منتظر جواب بودم تا جوابش بیاد نصف عمر شدم تا اینکه جواب اومد و... گفت منفیییی

اومدم خونه و کلی ناراحت بودم اما ته دلم میگفت یه خبراییی هست. به بابا گفتم که اینجوری شده

تموم برنامه هام بهم ریخت. رفتم پیش دکترم گفت دو روز دیگه تکرار کن. که دو روز بعدشم...

واااااااااااااای گفتم این مثبته یا منفی ؟؟؟ گفتن باید با دکترت صحبت کنی منفی نیست عدد داده حتما یه خبرایی هست. داشتم از ذوق میمردم. دکترم دیگه تعطیل بود رفت واسه پنجم عید. رفتیم بیمارستان و اونجا بهم گفتن بتا خیلی پایینه

درد شدیدی داشتم گفتن لابد خارج از رحمه واااااااااااای دنیا رو سرم خراب شد انگار دیگه تو این دنیا نبودم. 

رفتیم سونو که ببینیم خبری هست یا نه که....

بازم نا امید و با دلی پر از غصه برگشتیم خونه. درد شدیدی داشتم جوری که اصلا قابل تحمل نبود

خلاصه اینکه واسه آزمایش بعدی رفتم و جوابش...

وقتی دیدم بتا رفته بالا خیلی ذوق کردم گفتم یعنی من مامان شدممممممممممممممممممم

عصرش رفتم دکتر و دکتر با دیدن جوابش گفت مشکوکه بازم نا امید شدم خدایاااا چرااااا

گفت باید دوباره بری سونو باید چیزی دیده بشه و اگه نشه خارج از رحمه و دیگه نباید ادامه داد و باید ختم بشهههه

خدایا داشتم دیوونه میشدم آخه این چه بلایی بود سرم اومد. خیلی ناراحت بودم نذز کردم که فرداش تو سونو یه چیزی دیده بشه

فرداش صبح با بابا رفتیم سونو

و جوابش..

دیگه فقط گریه میکردم

رفتم دکتر گفت بازم خبری نیست ولی داره یه تغییراتی میکنه یکم دیگه منتظر بمونیم...

خیلی ناراحت بودم 

همه سعی میکردن آرومم کنن اما من داغون بودم... باورم نمیشد خدا بخواد عیدی که بهم داده پس بگیره... همچنان درد وحشتناک داشتم. دکتر گفت باید استراحت کنی. نه سفر نه بیرون نه ماشین و خلاصه عیدمون الکی گذشت و هیچی نفهمیدیم.

روز 11 فروردین رفتم بیمارستان واسه تکرار آز بتا و اینبار بهم گفت بتا 5000 

خدایاااااااااااااااااااااااااااااا باورم نمیشد. دکتری که تو ییمارستان بود گفت عالیه و با این بتا حتما جنین دیده میشه. داشتم تو آسمونا پرواز میکردم

من یه بی بی چک دیگه گذاشتم و در کمال ناباوری دیدم...

اصلا باورم نمیشد که بالاخره بی بی چک من مثبت شده باشه. خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

منم مامان شدمممممممممممم

تصمیم گرفتم بعد از تعطیلات برم سونو که بیشتر بگذره و حتما جنین دیده بشه...

تا اینکه روز 17 فروردین رفتم پیش یه دکتر دیگه که خودش سونو داشت.. کلی تو نوبت بودیم تا صدام کرد تو بعد دیدن مدارک و آزمایشا و سونو ها گفت بخواب سونوت کنم. قلبم داشت از تو دهنم میومد بیرون وحشت داشتم از جوابش...

وقتی سونو کرد بعد از یه مکث کوتاه گفت.. الان اگه من بهت بگم یه جنین خوشگل با ضربان قلب منظم داری چی بهم میدی؟؟؟؟ خدایا باورم نمیشدددد ... تموم بدنم داشت از خوشی میلرزید... فقط میگفتم خدایا شکرت.. اشک چشام سرازیر شد... بهترین حس دنیا بود... بعدش تو مانیتور تو رو بهم نشون داد قربونت بشم که چقدر کچولو بودی و قلب نازت داشت میزد و خودتم با قلبت تکون میخوردی... انشاالله قلبت تا ابد بتپه واسمون مامانی.. زندگیه منیییییی

و اینگونه بود که من با استرس فراوان فهمیدم بالاخره مامان شدمممممممممممممممممممممممممم

خدایا ازت ممنونم بابت عیدی بزرگی که بهمون دادی....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

زهرا
31 مرداد 92 14:40
سلام عزیزم مبارکههههههههه بسلامتی،اگه دوست داشتی به منم سر بزن وبرام دعا کن.


سلام عزیزم مرسی از نظرت
آدرس وبلاگتو بده بیام عزیزم حتما دعا میکنم